تبليغاتX
نامه های برگشتی


نامه های برگشتی





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


كد جاوا :

بی وفایی
عاشق نبودي تو من عاشقت بودم
در قبله گاه عشق بودي تو معبودم
آرام و آسوده در خواب خوش بودي
يك لحظه من بي تو هرگز نياسودم
من با نفسهايم نام تورا خواندم
كاش اي هوسبازم با تو نمي ماندم
روزي كه مي گفتي من با تو مي مانم
روزي كه دانستي من بي تو مي ميرم
روزي كه با عشقت بستي به زنجيرم
بازنده من بودم اين بوده تقديرم
خوش باوري بودم پيش نگاه تو
هردم ز چشمانت خواندم كلامي نو
عشق تو چون برگي در دست طوفان بود
دل كندن و رفتن پيش تو آسان بود
روزي به من گفتي ديگر نمي مانم
گفتم كه مي ميرم گفتي كه مي دانم
باور نمي كردم هرگز جدايي را
آن آمدن با عشق اين بي وفايي را

http://img02.picoodle.com/img/img02/7/2/10/f_rooh1m_79f9d96.jpg

گفتمش آغاز درد عشق چيست؟ گفت آغازش سراسر بندگيست گفتمش پايان آن را هم بگو گفت پايانش همه شرمندگيست گفتمش درماندردم را بگو گفت درماني ندارد، بي دواست گفتمش يک اندکي تسکين آن گفت تسکينش همه سوز و فناست

 


نويسنده: مجتبی مورخ: پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 در ساعت: 18:19
|+|

یه داستان عشقی واقعی

اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده.
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!!
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!!
مرد شديدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد.

پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم، اگر سعي کني

از سوز محبت چه خبر اهل هوس را

                            این آتش عشق است نسوزد همه کس را
نويسنده: مجتبی مورخ: پنجشنبه پنجم شهریور 1388 در ساعت: 11:24
|+|

Hargez bavar nadaram

هرگز باور نداشتم

چشم در راهی که برای آخرین بار بدون خداحافظی در ان پای گذاشتی و رفتی دوخته بودم.

جاده ای که آغازش من بودم و پایانش خورشیدی ارغوانی رنگ.

جاده ای که خط وسط آن جای پای طلایی تو بود.

امروز که به آن جاده وخورشید مینگرم دیروز به یادم میاید دیروزی که زمزمه کوچه سر دادی و رفتی.

من این رفتنت را هرگز فراموش نخواهم کرد.

چرا که مرا تنها در میان غم ها و تاریکی ها و سختی ها رها کردی و رفتی.

راستی یادت هست چگونه رفتی؟ و جرا رفتی؟ مگر من چه کرده بودم؟

آن روز من در طلب یک لقمه نان از سفره عشقت گداگونه به خانه ات روی آورده بودم چرا که تورا در سخاوت عشق بیتا میدانستم. ولی افسوس که در به رویم نگشودی.

خدایا مگر من چه کرده بودم که از دست اودنیا دردم؟

من که باهرناز تو خود را نیازمندتر می دیدم من که زندگی را با تو میخواستم فقط با تو پس چرا رفتی؟ چرا آنگونه بی رحمانه رفتی؟

تو روبه غروب و من روبه تو. تو پشت به من و من پشت به آرزوهای با تو!!

تو میرفتی و من را میکشیدی. من دست به دامان تو بودم وتو دست به سوی خورشیدی که روبه غروب بود.

ناگهان از دستم رها شدی یا دستانم از تو رها شد.

به هر حال جداشدیم تو از من ومن از یک دنیا امید.

من اشک میریختم که برگردی تو میخندیدی به من که برگردم! من میسوختم وتو میسوزاندی. من پریشان وپراز درد تو خندان و خونسرد میرفتی و میرفتی.

چهرهات هنگام رفتن یادم هست لبهایت خندان بود سینه ات مالامال از غرور.

من زانو زده تسلیم عشق شدم سرنوشت را باختم و دستهایم را از سوی تو بازستاندم.

تو رفتی آنقدر که در انتهای جاده همراه خورشید غروب کردی...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بین نام من و تو، اندکی فاصله است

 بین دست من و تو

 فاصله بسیار است

 بین احساس من و تو اما

 ذره ای فاصله نیست

 درک این جمله مرا می گوید:

 می توان در گذر از سختی ها

 یاوری را حس کرد

 مطمئن بود و یقین پیدا کرد

 که اگر فاصله را برداریم

 من و تو یک نفریم


نويسنده: مجتبی مورخ: شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 در ساعت: 12:0
|+|

چشم چشم دو ابرو

چشم چشم دو ابرو ...... نگاه من به هر سو

 پس چرا نیستی پیشم ؟..... نگاه خیس تو کو ؟

 گوش گوش دوتا گوش ..... یه دست باز یه آغوش

 بیا بگیر قلبمو ..... یادم تورا فراموش

 چوب چوب یه گردن ..... جایی نری تو بی من !

 دق می کنم میمیرم ..... اگه دور بشی از من

 دست دست دوتا پا ..... یاد تو مونده اینجا

 یادت میاد که گفتی ..... بی تو نمیرم هیچ جا

 من ؟ من ؟ یه عاشق ..... همون مجنون سابق

*******************************************

عاشق نبودي تو من عاشقت بودم
در قبله گاه عشق بودي تو معبودم


آرام و آسوده در خواب خوش بودي
يك لحظه من بي تو هرگز نياسودم


من با نفسهايم نام تورا خواندم
كاش اي هوسبازم با تو نمي ماندم

روزي كه مي گفتي من با تو مي مانم
روزي كه دانستي من بي تو مي ميرم


روزي كه با عشقت بستي به زنجيرم
بازنده من بودم اين بوده تقديرم


خوش باوري بودم پيش نگاه تو
هردم ز چشمانت خواندم كلامي نو


عشق تو چون برگي در دست طوفان بود
دل كندن و رفتن پيش تو آسان بود


روزي به من گفتي ديگر نمي مانم
گفتم كه مي ميرم گفتي كه مي دانم


باور نمي كردم هرگز جدايي را
آن آمدن با عشق اين بي وفايي را

،***********************************

تو میروی و من فقط نگاهت میکنم، تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم، بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشا ی تو همین یک لحظه باقی است

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service


نويسنده: مجتبی مورخ: دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 در ساعت: 17:0
|+|

زمانی که کسی رو دوست داریم...

وقتی کسی رو دوست داری حاضری جون فداش کنی حاضری دنیا رو بدی فقط یه

 بار نگاش کنی به خاطرش داد بزنی به خاطرش دروغ بگی رو همه چیز خط

بکشی حتی رو برگ زندگی وقتی کسی تو قلبته حاضری دنیا بد باشه فقط اونی که

عشقته عاشقی رو بلد باشه قید تموم دنیا رو به خاطر اون میزنی خیلی چیزارا 

میشکنی تا دل اونو نشکنی حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم اما

صداش و بشنوی شب از صدای دوتا سیم حاضری قلبتو باشه پیش چشهای اون

گرو فقط خدای نکرده یه وقت نگه برو حاضری هر چی که دوست نداشت به

خاطرش رها کنی حسابتو حسابی از مردم شهر جدا کنی حاضری حرف قانون و

ساده بزاری زیر پات به حرف اون گوش کنیو به حرف قلب با وفات وقتی بشینه به

 دلت از همه دنیا میگذری تولد دوبارته اسمشو وقتی میبری حاضری جونتو بدی

یه خار توی دستاش نره حتی یه زره گرد وخاک تو معبد چشاش نره حاضری

مسخرت کنن تموم ادم های شهر اما نبینی ان باهات کرده واسه یه لحظه

قهرحاضری هر جا که بری به خاطرش گریه کنی بگی که محتاجشیو به شونه هاش

 تکیه کنی حاضری که به خاطر خواستن اون دیونه شی رو دست مجنون

 بزنیوباغصه ها همخونه شی حاضری مردم همشون تو رو با دست نشون بدن

 دیونه های دوره گرد واسه تو دست تکون بدنن حاضری اعتبارتو به خاطرش

 خراب کنن کارتو به کسی بدن جات اونو انتخاب کنن حاضری بگذری از شهرت

واسم و آبروت.مهم نباشه که کسی نخواد بشینه روبروت وقتی کسی تو قلبته یه

چیز قیمتی داری دیگه به چشمت نمیاد اگه که ثروتی داری حاضری هر چی بشنوی

 حتی اگه سرزنشه به خاطر ان کسی که خیلی برات با ارزشه حاضری هر روز سر

 اون با ادما دعوا کنی غرورتو بشکنیوباز خودتورسواکنی. حاضری که به خاطرش

 پاشی بری میدون جنگ عاشق باشی اما بازم بگیری دستت یه تفنگ حاضری هر

 چی گل داری دونه به دونه بشماری بسوزی از طب نگاش اسمشو وقتی میاری

حاضری هر کسی جز اونو ساده فراموش بکنی پشت سرت هر چی میگنن چیزی

نگی گوش بکنی حاضری هر چی که داری بیانو از تو بگیرن پرنده های شهرتو

دونه به دونه بمیرن حاضری که بگذری از مقرارات دین و درس وقتی کسی رو

دوست داری معنی نمیده دیگه ترس وقتی کسی رو دوست داری صاحب کلی ثروتی

 نزارکه از دست بره این گنج خیلی قیمتی دوستت دارم

                   

 


نويسنده: مجتبی مورخ: چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 در ساعت: 21:1
|+|

اگر ... تورا من دوست دارم
اگر دریای دل آبیست تویی فانوس زیبایش

اگر آیئنه یک دنیاست تویی مفهوم و معنایش


تو یعنی دسته ای گل را از آن سوی افق چیدن


تو یعنی پاکی باران تو یعنی لذت دیدن


تو یعنی یک شقایق را به یک پروانه بخشیدن


تو یعنی از سحر تا شب به زیبایی درخشیدن


تو یعنی یک کبوتر را زتنهایی رها کردن


خدای آسمان ها را به آرامی صدا کردن


تو یعنی روح باران را متین و ساده بوسیدن


و یا در پاسخ یک لطف به روی غنچه خندیدن


اگر چه دوری از اینجا تو یعنی اوج زیبایی


کنارم هستی و هر شب به خوابم باز می آیی


اگر هرگز نمی خوابند دو چشم سرخ و نمناکم


اگر در فکر چشمانت شکسته قلب غمناکم


ولی یادم نخواهد رفت که یاد تو هنوز اینجاست


میان سایه روشن ها دل شیدای من تنهاست


نباید زود می رفتی و از دل کوچ می کردی


افق ها منتظر ماندن که از این راه برگردی 


 اگر یک آسمان دل را به قسط عشق بردارم


میان عشق و زیبایی تورا من دوست می دارم

*************************************************

ای کسی که مامور دفن من هستی :

 به حرف من گوش کن.

 دستم را از تابوت بیرون کن تا همه بفهمند آرزو داشتم و به آن نرسیدم.

 چشمهایم را باز بگذار بفهمند که چشم براه بودم و به آن نرسیدم .

 قالب یخی به شکل صلیب بر مزارم بگذارید تا با اولین طلوع آب شود و به جای عزیزی

که دوستش دارم بر سر مزارم گریه کند


نويسنده: مجتبی مورخ: سه شنبه دوم تیر 1388 در ساعت: 18:14
|+|

فقط یک لحظه برگرد

لحظه ای برگرد!
 
هنوز هم صدایت در گوشم بیداد می کند ....
 
هنوز هم تصویر چشمانت مقابل چشمانم تکرار می شود...
 
بعضی وقتها احساس میکنم در کنارمی ، دستانت را گرفته ام و بر گونه مهربانت بوسه
 
میزنم...
 
گاه احساس می کنم در کنارم قدم میزنی و من نیز برایت ترانه عاشقانه میخوانم...
 
هنوز هم چهره مهربانت در مقابلم است ، و خاطره های با تو بودن در ذهنم تکرار
 
 می شود
 
بعضی وقتها گرمی آن دستان مهربانت را احساس میکنم ، اما وقتی میبینم که همه یک
 
 خواب و رویا است دستانم سرد سرد می شوند و قطره های اشک از چشمانم
 
میریزند...
 
هر چه میخواهم خاطره های با تو بودن را از یاد ببرم نمی توانم ، هر چه میخواهم
 
عشقت را از دل بیرون کنم نمی توانم....
 
نمی توانم فراموشت کنم ، ای تو که مرا به خاک سپرده ای !
 
گاه به یادم می آید  آن لحظه که با تو می خندیدم و لحظه های زندگی ام شیرینترین
 
 لحظه ها بود اما اینک در غم تنهایی نشسته ام و اشک میریزم و لحظه هایم تلخ ترین
 
لحظه هاست
 
هنوز هم عاشقم ، هنوز دوستت دارم و فراموشت نکرده ام!
 
نوشته بودم که فراموشت میکنم ، اما نگفته بودم که فراموش شده ای !
 
تویی که روزی روزگاری عشقم، لحظه لحظه های زندگی ام بودی چگونه می توانم
 
فراموشت کنم؟
 
هنوز هم دلم با تو است ، اگر تو نیستی ، یاد و خاطرات با تو  بودن هر روز برایم تکرار
 
می شود و غم از دست دادنت دلم را بیشتر می سوازند....
 
آری حالا که رفتی ، لحظه ای برگرد و خاطرات با هم بودنمان را نیز با خود ببر که یاد آنها
 
دلم را بدجور می سوزاند!


نويسنده: مجتبی مورخ: یکشنبه سوم خرداد 1388 در ساعت: 20:49
|+|

وداع با عشق

وداع با عشق
 
دیگر قلبم باور ندارد که عشقی در این زمانه وجود دارد!عشق در قلبم
 
 مثل یک خواب و رویا شده است ....دیگر قلبی که یکرنگ ، یکدل و با وفا
 
 باشد در این زمانه نیست!هر که آمد برای مدتی در قلبم ماند ، مرا سوزاند و
 
 بعد ، از این  قلب شکسته من سرد شد و رفت....دیگر عشق های این
 
 زمانه مثل عشق قصه ها واقعی نیست! آنانکه ادعا می کردند عاشقند
 
 قلبم را زیر پا له کردند !او که ادعا می کرد مرا رها نمی کند ، مرا سوزاند
 
و در سرزمین تنهایی ها رهایم کرد! دیگر درهای قلبم برای همیشه به روی
 
عشق بسته خواهد شد!اگر معنای عشق دل شکستن است ، پس لعنت به عشق !
 
اگر رسم عاشقی این است که قلب آنکه دوستش داری را بسوزانی و بعد از مدتی
 
 رهایش کنی پس لعنت به تو که مرا در این دنیای دروغین در به در کردی!
 
او که ادعا می کرد که تا آخرین لحظه نفسهایش همسفر من
 
است ، رفیق نیمه راه شد ، او که ادعا می کرد که در این دنیای بزرگ
 
 تنها مرا دارد و با کسی نیست ، هم نفس غریبه ای دیگر شد ، او که ادعا
 
 می کرد که مرا دوست دارد و دیوانه وار عاشق من است ، بی وفای بی وفا شد!
 
بعد از اینکه قلبم بارها عاشق شد و در قلب بی محبت  دیگران اسیر
 
 شد و برای مدتی در آن قلب های بی محبت سوخت و زیر پا له شد چگونه
 
می توانم عشق را دوباره بپذیرم؟
 
عاشقی از ما گذشت ، دیگر بس است هر چه ساختم و ویران شد!
 
دیگر بس است هر چه ماندم و آخر سر نیز مثل شمع سوختم و
 
خاموش شدم!
 
کسی دیگر لایق این قلب شکسته من نیست ، و دیگر حوصله ساختن
 
 خانه عشق را ندارم چون می دانم روزی این خانه دوباره ویران می شود!
 
میخواهم در دریاها تنها سرنشین قایق زندگی باشم ، لحظه غروب
 
 تنهای تنها نظاره گر غروب باشم ، در کنار دریا بی آنکه کسی در کنارم
 
 باشد قدم بزنم ، زیر باران بدون هیچ چترو سرپناهی با تنهایی هایم باشم!
 
نه همسفری را میخواهم که رفیق نیمه راهم شود ، نه هم نفسی را
 
میخواهم که روزی بی خیال من شود و نه لیلایی را میخواهم که
 
 با من بی وفایی کند !
 
دیگر عشق را نمیخواهم ، و محال است که دوباره روزی با عشق
 
 همسفر شوم!
 
دیگر عشق را قبول ندارم ، آن زمان که عشق برای من زیباترین کلام
 
 و قشنگترین لحظه بود گذشت ، اینک  من یک مرد تنهای زخم خورده و
 
دلشکسته ام!
 
کسی که دیگر در سینه اش قلبی ندارد تا کسی را دوست داشته باشد!

فصل بهار آمد اما من همچنان فصل خزانم

 


نويسنده: مجتبی مورخ: یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 در ساعت: 19:5
|+|

دفتر غمهایم
دفتر غم هایم
 
هیچگاه لحظه جداییمان را حتی در خواب نیز ندیدم!
 
زندگی را بدون تو یک کاووس میدیدم .... آنقدر تو را دوست میداشتم که قلبم
 
 هیچ احساسی به جز تو نسبت به هیچکس و هیچ چیز نداشت....
 
دنیا را با تو زیبا میدیدم و هر شب اگر از دلتنگی خوابی به این چشمهای خسته
 
 و گریانم می آمد ، به شوق دیدار با تو به خواب میرفتم....

 
تو رفتی ، اما عشق در قلب من همچنان زنده است و قلب مرا می سوزاند!
 
هنوز هم یک مجنونم و منتظر تو هستم ای لیلی بی وفا!
 
این رسمش نبود ای بی وفا! محبت و وفا را از تو آموخته بودم ، معنای عشق
 
را تو به من یاد دادی ، اما اینک از دید تو  دیگرعشقی وجود ندارد!
 
سخت است وداع با کسی که لحظه به لحظه به یاد او بودی و تمام زندگی تو بود!
 
به خدا این رسمش نبود  قلبی که دیوانه وار تو را دوست میداشت را بشکنی!
 
دلت از سنگ نیز سنگتر است!
 
ای تنها بهانه برای زنده بودنم ، حالا دیگر بهانه ای برای زنده ماندن ندارم!
 
به چه عشق و امیدی زندگی کنم؟ خوشبختی؟ موفقیت؟
 
خوشبختی را با تو میدیدم و موفقیتم در گرو عشق تو بود!
 
تا اشک میریزم به من میگویی بچه ای و تا ابراز علاقه ای کنم به من میخندی
 
 و هیچ احساسی نسبت به من و اشکهایم نداری!
 
تمام متنهایم در این دفتر عشق را همه از بی وفایی های تو نوشته ام و همه
 
 صفحات این دفتر پر از غم و دلتنگی های من است.....
 
دفتر عشقی که اینک یک دفتر پر از غم است.
 
دفتر غمم را باز میکنم و زین پس تنها از غم ها و تنهایی و بی وفایی های
 
 تو می نویسم..... پس بخوان ای مخاطب ، بخوان و درد مرا بفهم!
 
او که باید دردم را بفهمد دلش سنگ است و یک ذره احساس محبت و عشق
 
در وجودش نیست ....  او که باید بخواند نمی فهمد عشق چیست، شکستن یک
 
 قلب چه دردیست! آری او که باید بخواند دیگر لایق  این دفتر عشق و متنهایم نیست

نويسنده: مجتبی مورخ: سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 در ساعت: 15:25
|+|

خیلی سخته

امروز زیباترین و قشنگترین خاطراتم را مرور می کنم امّا این بار با حسرت هرگاه به گذشته فکر می کنم به وقتها و لحظاتی که قشنگترین حرفها را برایم می گفت به زمانی که با قشنگترین جملات بازی میکردیم به لحظه ای که برای اولین بار دیدمش ، به شبهای که تا صبح با یادش می خوابیدم ، به لحظه ای که میشماردم تا برگردد تا بتوانم دوباره ببینمش به رویاهای که درنیمه راه ماندن . حالا من خسته ..... نا امید ..... به آخر رسیده ..... همیشه دلم میخواست به سفیدی برسم و به اوج امّا دارم از همون اوج پرت میشم پایین لحظۀ آخر ............. سقوط از همۀ اندیشه هام ....... " پایان زندگی "

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونیتو واسش گذاشتی
خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا
می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه
خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه
نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه
خیلی سخته اون که می گفت واسه چشات می میره
بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره
خیلی سخته تا یه روزی حرفهای اون باورت شه
نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه
خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن
بخدا کم غصه ای نیست چند روزی تو رو ندیدن
خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی
وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی
خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی
از خودت می پرسی یعنی می شه اون بره زمانی؟
خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اون رو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه
چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه
خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون
اگه چتر نداشته باشی توی دستا هردوتاشون
خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن
چقدر قشنگه اما واسه ی کسی شکستن
خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت
اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت
خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت
دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت
خیلی سخته چشمای تو واسه ی اون کسی خیسه
که پیام داده یه عمر واسه تو نمی نویسه
خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی
تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی
خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی
خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره
ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره


نويسنده: مجتبی مورخ: دوشنبه هفدهم فروردین 1388 در ساعت: 12:0
|+|

شب آخر

شب   آخر

امشب شب آخر که مزاحم دلت شدم/ خورشید فردا مال تو ببخش که عاشقت شدم

بدرقه لازم ندارم  خودم میرم عزیزترین/ فقط نزار بمونه زیرپا قلبمو بردار از زمین

دوست دارم برای تو فقط یه حرف ساده بود/ غافل از اینکه قلب من منتظر اشاره بود

باشه میرم زپیشت خداحافظ عشق من/ ببخشید رو نامه هام بازم چکیده اشک من


نويسنده: مجتبی مورخ: سه شنبه ششم اسفند 1387 در ساعت: 12:45
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Dastan.kotah & Bahar-20 & Best-Music-Cod