آخ كه چقدر دلم تنگ نوشتن است نوشتن از چيزهايي كه مي بينم نوشتن از چيزهايي كه دوست دارم نوشتن از چيزهايي كه در دل دارم نوشتن از اشك و لبخند نوشتن از عقل و عشق نوشتن از دوست داشتن و مهر ورزيدن نوشتن از بنده و بندگي، بنده حق بودن و شاد بودن و اميدوار بودن ........ در این دنیا به اندازه کافی جا برای همه مخلوقات است به جای اینکه جای کسی رو بگیریم سعی کنیم جای واقعی خود را پیدا کنیم.
خوفيد ببخشيد خيلي دير كردم يه مشكلي برام پيش اومد نميتونستم اپ كنم خيلي از شما ها در نظر هاتون ابراز نگراني كرديدكه تشكر ميكنم بيش از ۸۰٪نظرهاتون قابل نمايش هم نبود كه حذف شدند
اغاز عشق
آن دم که باران می بارید و قطره های آن بر روی گونه ام مینشست تو را یافتم!
تو همان قطره بارانی بودی که بر روی چشمانم نشستی ، قطره ای پر از محبت و
عشق!
آن لحظه احساس کردم آن قطره ، قطره اشکم است که از چشمانم سرازیر شده !
اما آن یک قطره باران بود ، قطره بارانی که مرا عاشق کرد....
از آن لحظه هر زمان باران می بارید به زیر باران میرفتم بدون هیچ چتر و سرپناهی ...
باران می بارید و من خیس خیس در زیر قطره هایش می نشستم تا دوباره تو را
احساس کنم....
یک لحظه بغض گلویم را گرفت و قطره های اشک از چشمان سرازیر شد ....
قطره های اشکی که بوی باران میداد !
گویا یکی از آن قطره های اشک ، همان قطره باران بود که در چشمانم نشسته بود!
احساس کردم چشمانم عاشق شده اند ، عاشق باران و لحظه های بارانی...
حس غریبی بود .....
حسی که میگفت این قطره های اشک فرشته ایست که از آسمان بر گونه های من
میریزد....
یک لحظه چشمانم را به آسمان دوختم ، در میان شاخه های درختی که در زیر آن
ایستاده بودم تو نشسته بودی و چشمان خیست را به من دوخته بودی...
تو بودی که اشک میریختی و قطره های اشکت همراه با باران بر گونه های من
میریخت....
آری آن قطره از اشکهای تو بود نه از قطره های باران!
آن زمان بود که عاشق باران شدم ، عاشق تو و لحظه های بارانی ....
باور کرده ام!
با باور تو باور کرده ام که خوشبختم ، و لحظات عاشقی برایم زیباست....
با بودن تو احساس کردم آن گمشده را که مدتها در جستجوی او بودم پیدا کرده ام..
با آمدن تو در قلبم گویا قلبم برای یک لحظه نورانی شد...نوری از جنس محبت و عشق !
در این جاده ناهموار زندگی همسفرم باش ، دستهایت را از من جدا نکن و تا پایان این راه
لحظه ای از من دور نشو !
وقتی تو همسفرم باشی ، دیگر غمی در این دل ندارم ، با احساسی لبریز از عشق و
آرامش به این راه نفسگیر زندگی ادامه میدهم....
با بودن تو زندگی برایم زیباست ، خوشبختی در گرو با تو بودن است....
با وجود تو ، زندگی را معنا کرده ام ، معنای زندگی با تو پر از معناست عزیزم....
بیا و تنها برای من باش ، احساسات عاشقانه ات را در این لحظه های زیبا برایم ابراز
کن...
وقتی با آن صدای مهربانت از عشق برایم سخن میگویی این دل برای تو تا آن سوی
کهکشانها پر می کشد... عشق با تو معنای واقعی یک عشق است...
تو را در میان ستاره های آسمان یافته ام ، تو تنها ستاره درخشان و پرنور هستی!
تو را در میان گلستان باغ زندگی در میان تمام گلها یافته ام ، تو زیباترین و خوشبوترین گل
هستی...
با باور تو به این باور رسیده ام که بدون تو هرگز !
هرگز شوقی برای زندگی نیست ، راهی برای نفس کشیدن نیست !
تو همنفس منی ، تو همانی که به لحظات سرد زندگی ام با گرمای عشقت جان دادی!
وقتی تو برای من باشی و من برای تو ، ما هر دو تا ابد برای هم خواهیم بود...
با باور تو به این باور رسیده ام که زندگی تنها با تو زیباست !
عاشق نبودي تو من عاشقت بودم در قبله گاه عشق بودي تو معبودم آرام و آسوده در خواب خوش بودي يك لحظه من بي تو هرگز نياسودم من با نفسهايم نام تورا خواندم كاش اي هوسبازم با تو نمي ماندم روزي كه مي گفتي من با تو مي مانم روزي كه دانستي من بي تو مي ميرم روزي كه با عشقت بستي به زنجيرم بازنده من بودم اين بوده تقديرم خوش باوري بودم پيش نگاه تو هردم ز چشمانت خواندم كلامي نو عشق تو چون برگي در دست طوفان بود دل كندن و رفتن پيش تو آسان بود روزي به من گفتي ديگر نمي مانم گفتم كه مي ميرم گفتي كه مي دانم باور نمي كردم هرگز جدايي را آن آمدن با عشق اين بي وفايي را
گفتمش آغاز درد عشق چيست؟ گفت آغازش سراسر بندگيستگفتمش پايان آن را هم بگو گفت پايانش همه شرمندگيست گفتمش درماندردم را بگو گفت درماني ندارد، بي دواست گفتمش يک اندکي تسکينآن گفت تسکينش همه سوز و فناست
اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده. شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود. دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!! چه اتفاقي افتاده؟ در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!! چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد. در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟ همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!! مرد شديدا منقلب شد. ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!! اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد.
پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم، اگر سعي کني
امروز زیباترین و قشنگترین خاطراتم را مرور می کنم امّا این بار با حسرت هرگاه به گذشته فکر می کنم به وقتها و لحظاتی که قشنگترین حرفها را برایم می گفت به زمانی که با قشنگترین جملات بازی میکردیم به لحظه ای که برای اولین بار دیدمش ، به شبهای که تا صبح با یادش می خوابیدم ، به لحظه ای که میشماردم تا برگردد تا بتوانم دوباره ببینمش به رویاهای که درنیمه راه ماندن . حالا من خسته ..... نا امید ..... به آخر رسیده ..... همیشه دلم میخواست به سفیدی برسم و به اوج امّا دارم از همون اوج پرت میشم پایین لحظۀ آخر ............. سقوط از همۀ اندیشه هام ....... " پایان زندگی "
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی بی وفا شه اون کسی که جونیتو واسش گذاشتی خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه خیلی سخته اون که می گفت واسه چشات می میره بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره خیلی سخته تا یه روزی حرفهای اون باورت شه نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن بخدا کم غصه ای نیست چند روزی تو رو ندیدن خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی از خودت می پرسی یعنی می شه اون بره زمانی؟ خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اون رو ببینه خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون اگه چتر نداشته باشی توی دستا هردوتاشون خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن چقدر قشنگه اما واسه ی کسی شکستن خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت خیلی سخته چشمای تو واسه ی اون کسی خیسه که پیام داده یه عمر واسه تو نمی نویسه خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره